
توضیحات :سانتور (به یونانی: Κένταυροι، تلفظ: کنتاوروس) در میان اساطیر یونان جز معروف ترین موجودات است. سانتور موجودی است نیمی انسان و نیمی اسب، با سر و دو دست و بالاتنهٔ انسان و بدن و چهار پای اسب، به این شکل که قسمت انسانی از جایی که گردن اسب باید شروع میشد به جای آن قرار دارد.
سانتورها قدرت تکلم انسان را دارند و در رنگ های گوناگون یافت می شوند. سانتورها با روش های ویژه ای از دید انسان ها مخفی می مانند. همچنین آن ها در جنگل زندگی می کنند و زیستگاه اصلیشان کشور یونان است.
سانتور ها روشهای ویژهای در استتار و مخفی ماندن دارند که این روش ها هنوز در پرده ای از ابهام قرار دارد. آن ها به صورت قبیله ای زندگی می کنند و از علومشان برای زندگی استفاده می کنند ... سانتور ها بر علوم سحر آمیز شفا و پیش گویی و همچنین نجوم تسلط خاصی دارند.
سانتورها با تیر و کمان زبانزد خاص و عام است. اکثر سانتورها از برخورد و معاشرت با انسان ها خوشنود نمی شوند و خود را بسیار برتر از انسان می دانند و با انسان بر خورد خوبی ندارند که می توانی سانتوری را نام برد که در افسانه های یونان باعث مرگ هرکول شد. اما انواع دیگری نیز در میان افسانه ای یافت می شود مانند یکی از سانتورهای داستان هری پاتر که با انسان بر خورد خوبی دارند.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 14:44  توسط هرکول
|
خوان نهم: کمربند هیپپولیتی
خوان نهم، هرکول را به قبیلهی آمازونها کشاند. هرکول میبایست کمربند ملکهی آمازونها را برای دختر آریستوس میربود. آمازون، قبیلهای از زنان جنگاور بود که نخستین بار هنر جنگیدن سوار بر اسب را ابداع کردند و تیراندازانی بسیار چیرهدست بودند.
آنها دور از مردان زندگی میکردند و اگر هم پیش میآمد که کسی از میان آنها بچهدار شود تنها نوزادان دختر را نگه میداشتند که آنها را هم مثل خودشان جنگجو بار میآوردند!
و اما کمربند هیپپولیتی، کمربندی معمولی نبود. این کمربند چرمین را آرس ـ خدای جنگآوری ـ به وی داده بود. چرا که هیپپولیتی بهترین جنگجو در بین تمام آمازونیها بود. ملکه، این کمربند را دور سینهاش میبست و خنجر و شمشیرش را در آن جای میداد.
هرکول برای این ماموریت عدهی زیادی از دلاوران جنگاور ـ از جمله تزئوس ـ را با خود راهی کرد. لشگری چنان عظیم دنبال خودش روانه کرد که هیپپولیتی با دیدن این لشگر قول داد خودش کمربند را دودستی تقدیم هرکول کند!
ولی این وسط هرا که میخواست هر طور شده جنازهی هرکول را به چشم ببیند، بین آمازونیها شایعه کرد که هرکول آمده تا ملکهی آمازون را بدزدد و این شد که زنان جنگاور سرزمین آمازون، ریختند سر هرکول بیچاره! هرکول هم که دید که اوضاع دارد بدجوری خر تو خر میشود شمشیرش را کشید و کوبید توی فرق سر هیپپولیتی بینوا که خودش داشت عین بچهی آدم قول کمربندش را به هرکول میداد! بعد هم کمربند ملکهی بدبخت را از کمرش باز کرد و با لشگر عظیماش به جنگ زنان آمازونی رفت.
جنگی بسیار عظیم درگرفت و سرانجام لشگر هرکول پیروز از میدان خارج شد. تزئوس هم نامردی نکرد و این وسط، یک شاهزادهخانم آمازونی را برای خودش بلند کرد!
خوان دهم: گلهی گریون
برای انجام ماموریت دهم هرکول باید تا آن سر دنیا سفر میکرد! آریستوس از او خواسته بود تا گلهی گاو گریون را برایش به تایرنس بیاورد.
اسطورهنویسان یونانی همیشه برای خلق هیولاهای ترسناک و عجیب و غریب، آنها را موجوداتی با تعداد زیاد سر، دست و پا یا اعضای فراوان دیگر بدن تصویر میکردند! و از آنجایی که قرار بوده این گریون هم جانور وحشتناکی از آب در بیاید، اسطورهنویسان تصمیم گرفتهاند بگویند که این هیولا سه تا سر داشت و سه جفت پا! گریون جایی حوالی اسپانیای امروزی میزیست و گلهی گاو بزرگی داشت که سگ شکاری درندهای به نام اُرتوس از آن نگهداری میکرد. این سگ وحشی، شکر خدا دو تا سر بیشتر نداشت!
گویا هرکول در سر راهاش به جک و جانورهای زیادی برخورد میکند و همه را تار و مار میکند. نزدیکیهای محل زندگی گریون، آنجا که لیبی و اروپا به هم میرسند، بنابر روایتی هرکول برای زندهداشت خاطرهی این ماموریت بزرگاش دو کوه بزرگ ساخت! و بنابر روایتی دیگر یک کوه را که خودش از قبل در آنجا قرار داشت از وسط دو نیم کرد! در هر حال، از آن پس، این دو رشته کوه به دروازهی هرکول یا بنای یادبود هرکول معروف شدند و بر اساس این افسانه، شکافی که بین این دو کوه به وجود آمد همان کانال جبلالطارق خودمان است که بین مراکش و اسپانیای کنونی قرار دارد.
هرکول که به مقصد رسید با یک ضربهی چماق، ارتوس دو سر را از پا در آورد، گله را دنبال خودش روانه کرد و دِ برو که رفتیم! ولی چوپانی که از دور ماجرا را دیده بود، جریان را برای گریون تعریف کرد. و گریون هم بیخودی پا شد دنبال هرکول راه افتاد. چون اگر کمی عقل داشت میفهمید که از مادر زاییده نشده که از زیر تیرهای زهرآلود هرکول زنده بیرون برود. خدایش بیامرزاد!
طفلک هرکول چه مصیبتی کشید تا گله را به تایرنس برساند؛ مثلا توی راه یکی از گاوها رم کرد و یکهو پرید توی آب. و هرکول مجبور شد تا ایتالیای امروزی دنبال این گاو زباننفهم برود! (گرچه، اگر این گاو توی آب نمیپرید، چه بسا کشور ایتالیا امروز اسم نداشت! آخر یونانیها به گاو میگویند «ایتالوس»، این است که جایی که این گاو پیدا شد ایتالیا نامیده شد.) که البته پس گرفتن این گاو از پادشاه ایتالیا هم خودش داستان جدایی دارد. یک گاو دیگر هم توی راه توسط یکی از پسران پوزیدُن ـ خدای دریا ـ ربوده شد،هرا هم این وسط دردسرهایی درست کرد .
با همهی این احوال، هرکول از این ماموریت هم سربلند بیرون آمد و گله را صحیح و سالم به تایرنس رساند. آریستوس هم نه گذاشت و نه برداشت، تمام گله را برای هرا قربانی کرد!
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 21:8  توسط هرکول
|
خوان هفتم: گاو نر کریتی

مینوس، حکمرانِ سرزمین کریت پادشاه بسیار قدرتمندی بود که بسیاری از جزیرههای اطراف نیز تحتتسلط او بود و هر سال هم از سرزمین آتن، باج و خراج بسیاری به خزانهاش سرازیر میشد. مینوس به شکرانهی این همه نعمت روزی به درگاه پوزیدُن ـ خدای دریا ـ نذر کرد که هر آنچه از سوی دریا برایش فرستاد، قربانی کند. مدتی نگذشته بود که گاو نر بسیار زیبایی از دریا خارج شد. مینوس که مجذوب زیبایی خیرهکنندهی گاو شدهبود، گاو دیگری را به جای او قربانی کرد. پوزیدن از دست مینوس سخت خشمگین شد و برای انتقام همسر مینوس ـ پازیفا ـ را دچار نفرینی کرد که عاشق گاو نر ـ که حالا سرزمین کریت را پاک به هم ریختهبود و خرابیهای زیادی به بار آورده بود ـ شود! حاصل این عشق بچهای بود به نام مینوتار، که سری چون گاو و بدنی چون انسان داشت. مینوس مجبور بود این جانور را در سیاهچال قلعهاش نگه دارد و زندانیهای آتنیاش را به خورد او بدهد. و ، بدش هم نمیآمد کسی پیدا شود و شر این هیولا را بکند! برای همین وقتی شنید که ماموریت هفتم هرکول این است که مینوتاز را برای اریستوس ببرد، از خوشحالی غش کرد!
بعد از ماموریتهای مشکل پیشین، کشتی گرفتن با یک گاو نر، کاری برای هرکول نداشت. حتی با وجود اینکه از دماغ این موجود شعلههای آتش بیرون میزد.
هرکول جانور را مثل یک پر کاه بر دوش گرفت و نزد آریستوس برد! آریستوس هم مینوتاز را ول کرد به امان خدا و این جانور هم از اینور به آنور میرفت و خرابی به بار میآورد. سرنوشت این حیوان بعدها در آتن (توسط قهرمان دیگری به نام تزئوس) به پایان رسید.
خوان هفتم هرکول هم به این ترتیب پایان گرفت.
خوان هشتم: مادیانهای دایومد

بعد از آن، آیستوس هرکول را مامور کرد تا مادیانهای آدمخوار دایومد را برایش بیاورد.
در اینکه هرکول چهطور این ماموریت را به پایان برد، حرف و حدیث فراوان وجود دارد. در یک روایت آمدهاست که هرکول مهتر اسبها را به خوردشان داد و اسبها را که دیگر سیر شده بودند به راحتی سوار کشتی کرد تا نزد آریستوس ببرد.
در روایت دیگر آمدهاست که هرکول اسبها را از مهترشان دزدید و روانهی کشتیشان کرد. ولی از آنجایی که دایومد ـ که از قضیه بو برده بود ـ عدهای سرباز را برای پس گرفتن اسبهایش دنبال هرکول روانه کردهبود، هرکول اسبها را به ابدروس ـ یکی از جوانهای همراهاش ـ سپرد تا خودش با سربازهای دایومد بجنگد. غافل از اینکه هنگاهی که فاتح از جنگ برمیگردد، اسبها را در حال خوردن لاشهی تکهپارهی ابدروس خواهد یافت!
به هر حال، آخر هر دو روایت یک جور تمام میشود. هرکول اسبها را به تایرنس میبرد و آریستوس اسبها را در کوههای المپ رها میکند. و حیوانات وحشی که در این کوهها سکونت داشتهاند، دخل مادیانهای بختبرگشته را میآورند.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 13:29  توسط هرکول
|